همیشه به حساس بودن روی وسایلم، به خصوص کتاب هایم متهم می شوم. اوایل همسرم گاهی دلخور می شد. خیال می کرد در مورد کتاب هایم خست به خرج می دهم. شاید خیال می کرد دوست ندارم کس دیگری کتاب هایم را بخواند. این مشکل را قبلاً در خوابگاه دانشگاه هایم هم داشتم. معمولاً کتاب به کسی نمی دادم. یا اگر می دادم، "میثاقاً غلیظا" را پشتوانه اش می کردم که به موقع پس بیاورند و از آن مهم تر درست با کتاب رفتار کنند.
 من خسیس نیستم. آدمی نیستم که دوست نداشته باشم دیگران چیزی یاد بگیرند. شاهدم هم ساعت ها وقتی است که برای هر داوطلبی می گذارم تا مطلبی را که نیاز دارد به او بیاموزم. مشکل من، مشکل از دید دیگران البته!، این است که برای کتاب ها شخصیت قائلم. آره شخصیت! به نظرم کتاب می فهمد، کتاب حس می کند، حتی کتاب دردش می آید. من درون هیچ کتابی هیچ خطی نمی کشم. صفحه اول کتاب، یک گوشه، خیلی ریز، آن هم با مداد، تاریخ و محل خرید کتاب را می نویسم. درون کتاب های درسی هم اگر مجبور می شدم مطلبی را بنویسم حتما حتما فقط با مداد و آن هم خیلی مختصر و مفید یادداشت می کردم. تمام کتاب های من را از بالا تا پایین با ذره بین بگردید، یک نقطه ی خودکاری پیدا نمی کنید. کتاب شخصیت دارد آقا.
من اگر ببینم چند تا کتاب به طور نامرتب همین جوری روی هم آوار شده اند، قشنگ درد آن کتاب زیری را توی قلبم حس می کنم. قشنگ می فهمم کتاب رویی جایش بد است و اگر آدم حسابی (کتاب حسابی!) باشد، از این که دارد بقیه را اذیت می کند ناراحت است. من از این آدم هایی که کتاب می خوانند و بعد که خوابشان گرفت کتاب را به صورت باز، وارونه (!!!) روی زمین می گذارند تا بدانند تا کجا خوانده اند، کمی تا قسمتی احساس تنفر دارم. حتی اگر کتاب مال خودشان هم باشد باز من ناراحتم و معذب. در اکثر مواقع هم کتاب را می بندم و مثل آدم می گذارم زمین. کتاب دردش می آید. اصلا چنین آدم هایی کتاب نخوانند و در جهل مرکب ابد الدهر بمانند بهتر است.من حتی یکی دو بار در چیدمان کتاب ها در کتاب فروشی ها و نمایشگاه ها هم دست برده ام تا احترام کتاب ها حفظ شود. من یک چنین آدمی هستم آقا.
از بچگی دوستشان داشته ام. اصلا تنها حرفه ای هم که دوست داشتم در کودکی زیر دست استادش کار کنم و یاد بگیرم و به خاطرش چوب استاد را "به" ز مهر پدر، ترجیح می دادم، صحافی بود! که البته هیچ گاه محقق نشد و یکی از آرزوهای بر باد رفته ی کودکی هایم شد. خلاصه که کتاب خوب است آقا. کتاب را دوست بدارید. با کتاب هایمان مهربان باشیم. رفیق بی کلک کتاب...

برچسب‌ها: از دل بر آمده ها, فیلسوفانه
نوشته شده توسط صادق در سه شنبه یکم بهمن 1392 |
دیروز هوای شیراز خیلی عالی بود.  عصر را می گویم. صبح قصد داشتم برای خرید کتاب بروم اما آن را موکول به عصر کردم که خانم هم بتواند بیاید. یکی از لذذذذات مشترک ما همین چرخ زدن بین کتاب هاست. به قول اصفهانی ها تابیدن بین کتاب ها. هرچند قدیم ترها توان خرید دست کم چند جلدش را همزمان داشتیم ولی حالا....

خلاصه که عصر برای خرید کتاب بیرون رفتیم. کتابی که می خواستم خیلی زود پیدا کردیم. و اندکی هم گشت زدیم و از چند کتاب دیگر هم سؤال کردیم که هیچ کدام را نداشتند. لیست کتاب همسر جان ما افتاده بود دست مسئولین کتاب فروشی و مرتب از هم سؤال می کردند که فلان کتاب هست؟ تمام شد؟ توی انبار نداریم؟! و از این دست سؤال ها. و من گوشه ای ایستاده بودم و موذیانه به این جریان خیره شده بودم و در دل خدا خدا می کردم که حداقل همه اش موجود نباشد!! الحمدلله و المنة هیچ کدام را نداشتند.

اما تمام این داستان مقدمه بود. مقدمه که نه، ولی مطلبم چیز دیگریست. آن وقت ها که تازه با متلب آشنا شده بودم، همیشه تعجب می کردم که چرا خیلی جاها در ضمن مطالبی که درباره ی متلب منتشر می شود، متلب را مطلب می نویسند؟! روی جلد خیلی از کتاب ها این مطلب به چشم می خورد. و من همیشه در دلم و البته در بیرون از آن هم (!!!) به این مطلب می خندیدم. متلب نام نرم افزاریست و اصولاً کلمه ایست انگلیسی که یک "سرنام" یا همان "آکرونیم" است. و مطلب کلمه ایست عربی که نیازی نیست در ارتباط با معنی کلمه ی "مطلب"، مطلبی ذکر شود! القصه ما چندین سال با این قضیه درگیر بودم تا این که کم کم مترجمان بی سواد کتب علمی این مطلب را گرفتند که متلب را نباید مطلب بنویسند. این قضیه کم کم داشت فراموش می شد. دیروز دوباره یک کتاب درباره ی متلب خریدم. فکر می کنم این نهمین یا دهمین کتابیست که در ارتباط با متلب خریده ام. بس که این متلب مطلب دارد!! خلاصه که عموی همسر ما که انسان بسیار شریف و فرهیخته ایست از قضا همراه ما بود و کتاب را دست بنده دید. پرسید:"چرا مطلب را متلب نوشته است؟!" بنده خدا اطلاع خاصی در این حوزه نداشت. ولی در کسری از ثانیه تمام قضیه در ذهن من بازتولید شد. خیلی وقت بود که این مطلب را فراموش کرده بودم.


برچسب‌ها: روزانه
نوشته شده توسط صادق در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 |

این روزها دارند وزرا را بررسی می کنند. به همین خاطر تلویزیون زنده پخش می کند. ما مانده ایم مجلس مملکت را نگاه کنیم یا خنده بازار را!


برچسب‌ها: سیاسی نوشت, موذیانه ها
نوشته شده توسط صادق در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 |

ده سال پیش وقتی وارد صنعتی شدم، خیلی زود از انتخابم پشیمان که نه ولی عجیب سرخورده شدم. روزگار سختی بر من و دوستانم در خوابگاه می گذشت. صنعتی خارج از شهر بود. در واقع از دانشگاه که خارج می شدی، تابلویی جلوی رویت بود: "اصفهان  5". خوابگاه را دوست نداشتم. علی الخصوص که خوابگاه ما تازه ساز بود و جای پرتی بود. در همان سال ها و حتی سال های بعد که اوضاع بهتر شد و ما هم بزرگتر شدیم و دل گنده تر، من همیشه به دوستانم می گفتم که هیچ گاه اجازه نخواهم داد کسی از خویشان و دوستانم صنعتی را برگزیند! البته هیچ گاه موقعیتش پیش نیامد و من همچنان این عقده را در دل داشتم. تا اینکه دیروز یکی زنگ زد. "سلام و علیک و این حرفها و من فلانی هستم و فلانی مرا معرفی کرده و.... پسرم رتبه ش بدک نیست و هوای صنعتی به سرش زده!" من را می گویی انگار که شاهد مقصود ده سال نیافته را تمام قد در آغوش کشیدم!!

صنعتی مرا ببخش. اگر نمی بخشی هم به درک! اصلا تقصیر خودت بود پدر سوخته! می خواستی اینقدر آزار ندهی! می خواستی اینقدر محیط خشک کشنده نداشته باشی! می خواستی اینقدر درس خواندن در تو سخت نباشد! می خواستی اینقدر اساتید عقده ای نداشته باشی! می خواستی اینقدر ادعا نداشته باشی! می خواستی کمی هم زندگی در تو جریان داشته باشد! می خواستی....

تقصیر من نبود. من به عهدم وفا کردم. من تمام تلاشم را کردم تا آن نوجوان شنگول تو را انتخاب نکند. من تا می توانستم از تو بد گفتم. و تو چقدر هم بدی داشتی! ظن سوء نبر. گفتم که خوابگاه هایت خوب است. گفتم که امکانات رفاهی خوبی داری. از استخر و امکانات ورزشی گفتم. گفتم که غذای سلفت در مملکت بی نظیر است. از سطح علمیت گفتم. از سواد اساتیدت هم! اما بیشترش بدی بود که بر زبانم آمد. صنعتی مرا ببخش. من نمی توانستم ببینم تو کس دیگری را هم روانی کنی.


برچسب‌ها: موذیانه ها
نوشته شده توسط صادق در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 |

به بیمار دکتر جواب کرده ی رو به احتضاری می مانم. خودم نه البته! وبلاگم. چند روز قبل آدرس وبلاگ را عوض کردم تا کسانی که دوست ندارم مرا نخوانند. البته این کمی بی انصافی ست.ولی مجبورم. تصمیم گرفته ام موارد بیشتر خصوصی و شخصی را بنویسم و البته وقتی چنین ریزه کاری هایی را می نویسی باید کسی تو را نشناسد. به همین دلیل تغییر آدرس دادم. دوست دارم کمی درباره کودکی هایم بنویسم ولی چندان که به مغزم فشار می آورم، کمتر چیزی به یادم می آید که به عنوان ویژگی خاص دوران کودکیم بنویسم. یا خاطره ای از کودکی بنویسم. البته چیزهایی هم هست. آنقدر ها هم بی چیز نیستم. ولی عموما شاد نیست و نه تنها شاد نیست بلکه تا اندازه ای هم غمگین است. می خواهم کمتر به آن موارد اشاره کنم و شاید هم اصلا هیچ نگویم. ولی اینقدر می دانم که دوست دارم بنویسم. اصلا روزگاری بود که من نمی توانستم ننویسم. همین طور این چشمه ی ذوق بود که فوران می کرد اما نمی دانم چه شد که خشکیده فعلا. به قول ملای روم:

مدتی این مثنوی تأخیر شد        مدتی باید که تا خون شیر شد

شاید دلیل این ناتوانی موقت(نوشتم موقت چون به پرحرفی خودم ایمان دارم!) یک نواختی زندگی ست. از مهر پارسال که دفاع کردم تا به حال ، همین طور بیکارم. چندین بار البته شاگرد و دانشجو داشتم ولی اینها که کار نیست. شاید اگر کاری داشتم و بالطبع محیط کاری، آن وقت اتفاقاتی وجود داشت که قابل نوشتن و تحلیل کردن باشد. اتفاقاتی وجود داشت که مرا یاد چیز دیگری بیندازد و بنشینم از آن چیز دیگر ریسمانی ببافم و به آسمان وراجی گره بزنم. این روزها سخت بیکارم. صبح ها تا شب اگر تلویزیون و اینترنت و تا اندازه ای کتاب هایم نباشند، تقریبا مگسی هم نیست که بپرانم! تحمل گرمای اینجا هم برای من که غریبم و به این هوا عادت ندارم سخت است و بنابراین بیرون هم نمی توانم بروم برای گشتن. می ماند پیاده روی شبانه با عیال که آن هم یک شب می رویم و چند شب نمی رویم و.... خلاصه زندگی این روزها مثل خط ممتدی شده که در فیلم ها بالای سر کسی که نباید بمیرد، کشیده می شود، همراه با صدای بــــــــــــــــــــــــوق!


برچسب‌ها: بوقانه
نوشته شده توسط صادق در شنبه نوزدهم مرداد 1392 |
 

محمود..... خلاص!


برچسب‌ها: سیاسی نوشت, موذیانه ها
نوشته شده توسط صادق در شنبه دوازدهم مرداد 1392 |

باز هم زنو رفته سر کار. صادی مونده و حوضش. شاید بعد از مدت مدیدی گذاشتن پست های جدی و تا حدی سیاسی، بد نباشه اندکی هم به زبان آدمیزاد بنویسم. به قول یکی از دوستان سابق، برای رفع تنوع خوبه!!

مشکل اصلی حقیر سراپا تقصیر در این لحظه بیکاریست. یا عدم اشتغال. از وقتی ازدواج نمودیم و زندگی مان بالکل زیر و  رو شد و امید در نهان خانه قلبمان وزیدن گرفت، مشکلی که باقی ماند بیکاری بود که بسیار هم قوی و سخت جان است. مشکلات ریز و درشت یکی یکی نفله شدند ولی این یکی انگار تا ما رو نفله نکنه خودش نفله نمیشه. خلاصه اول با صد هزار امید به سراغ آشنایی رفتیم که قدیمی هم بود، قول های مساعدی هم داد اما یک باره تبدیل به آن هایی شد که گوشی را به روی ما برنمی دارند! آخرین باری که با ایشان تماس گرفتم، تماسم را جواب ندادند و پیامک مرقوم فرمودند که گلودرد شدیدی دارم و قادر به تکلم نیستم. شایان ذکر است که حدودا یک سالی می شود که نامبرده گلویشان خوب نشده است. ای خناق بگیری هعی!! در این مدت یک سال و اندی که از زنو دار شدنمان می گذرد قول زیاد شنیدیم ولی وفا ندیدیم. بعد از آن رفتیم سراغ یک ب.رادر ب.سیجی که می گفتند خیلی خرش همه جا می رود و اصولاً الاغ شیطونی دارد! ایشان هم قول داد و شماره داد و رزومه گرفت و امید داد و آدرس داد و... ایشان هم چند وقت است که جواب نمی دهد. این وسط مسط ها (مسط را باید با ط دسته دار نوشت آیا؟!) یکی دو تا آزمون استخدامی هم دادیم ولی فرجی نشد. اولی که بعد از یک ساااال جوابش آمد و اسم ما توی لیستش نبود، دومی هم هی امروز و فردا می کند که اواخر اردیبهشت اعلام می کنیم، اوایل خرداد اعلام می کنیم، اواخر خرداد اعلام می کنیم. آخرین اطلاعیه را هم همین چند روز پیش برای اواسط تیر دادند. کلا سرکاریم دیگه! باز هم رو زدیم و این بار پارتی مان نسبتاً کلفت هم هست. ببینیم این بار جواب می دهد آیا؟!

پ.ن: کاش ادامه تحصیل داده بودم! حداقل اون جوری یک کار داشتم: درس خواندن!


برچسب‌ها: دپرسانه
نوشته شده توسط صادق در چهارشنبه پنجم تیر 1392 |

الانتظار اشد من الموت

همین

نمی دانم چرا هیچ کس اعتماد نمی کند به ما تا این ظرفیت هایمان را آزاد کنیم. شاید اگر آقای مستر ج.لیلی پرزیدنت می شد، هر چند مملکت همچنان بر مدار حماقت می چرخید اما شاید دری به تخته ای اصابت می نمود و از قضای ناخواسته روزگار یکی از ظرفیت های آزاد شده هم ظرفیت این حقیر از آب در می آمد. دلار را بگو! دیروز مث سگ سقوط آزاد کرد. هر چند این سقوط آزادش هم احساسی بود نه اقتصادی. مملکتی که در آن ظرف سه ماه ارزش دارایی ملت یک سوم می شود، تعجبی هم ندارد که در یک روز 15% پول ملیش ارزشمندتر شود. کلا دارم آشفته گویی می کنم برای خودم. چه کشیدیم در این سال ها. چهار سال پیش بعد از اعلام نتایج نوشتم فارغ از این که چه کسی پرزیدنت شده و من به او رأی داده ام یا نه، الان از این ناراحتم که در چهار سال آینده هم مملکت بر مدار حماقت خواهد چرخید. و امروز اعتراف می کنم که آنچه که در چهار سال اخیر پیش آمد، بسیار بدتر از آنچه بود که انتظارش را داشتم. امروز سالگرد سوم تیر و پیروزی حماقت بر عقلانیت است. هشت سال مملکت را خراب تر از آنچه بود کردند. من نمی گذرم. من به اندازه سهم خودم از این جریان احمق جوگیر شاکیم. همیشه به این فکر می کنم که چرا همه به یک اندازه سهم دارند. چرا هر کسی یک رأی دارد؟ از کودکی که فهمیدم رأی چیست و انتخابات یعنی چه، این سؤال برایم مطرح بود. چرا هر کس فقط یک رأی دارد. مگر همه به یک اندازه می فهمند؟! چرا باید مادربزرگ پیر من که راحت می توانی اسم هر کس را خواستی در برگه رأیش وارد کنی، یک رأی دارد و آن استاد علوم سیاسی و آن دانشمند فرهیخته هم یک رأی دارد. اصولا بعضی ها نفهم تر از آنند که جامعه حق رأی دادن را به آن ها اعطا کند. مادربزرگم را نمی گویم. آن علامه دهر را می گویم که در زیر آسمان و روی زمین هیچ کس را اصلح از آقای ب.ل نمی دید. و بدبختی ما این است که این ها که صلاح خود را هم تشخیص نمی دهند، چوپانی گله ای را نیز بر عهده دارند. گله ی حماقت بشر. بس است دیگر. پریشان گویی کافی است.


برچسب‌ها: دپرسانه, سیاسی نوشت
نوشته شده توسط صادق در دوشنبه سوم تیر 1392 |
یک بار دیگر بعد از سه سال... مجددا کلیه چپمان سنگ آورد و خون در ادرارمان جریان یافت. آن هم چه خونی!!

درد داریم! و ما را به مایعات بسته اند.


برچسب‌ها: بیمارانه
نوشته شده توسط صادق در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 |
"چال اسکندرون" را یادتان هست؟!

یادتان هست وقتی دزدیدندش کیانوش دچار چه بحران فلسفی شده بود؟ مگر میشد چاله را دزدید؟!

با خواندن نامه تاجزاده من هم تا کمی دچار بحران شدم. چطور می شود یک نفر خود انتخاب کند که چه کسانی بر کارش نظارت کنند و حتی بتوانند او را عزل کنند؟ مگر می شود آدم کسی را ناظر خودش کند که بر او سخت بگیرد. من الآن یک مأیوس فلسفی ام!


برچسب‌ها: فیلسوفانه, سیاسی نوشت
نوشته شده توسط صادق در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 |

بنویسم؟! ننویسم؟ انکار نمی کنم که دوست دارم بنویسم ولی... نوشتن یعنی مسئولیت! مثل بچه دار شدن می ماند تا اندازه ای. راستی همین روزها در بازتاب خواندم که آقای جوادی آملی گفته "تکثیر نسل یعنی انسان پروری، نه دام پروری" و به که چه جمله ی پر مغزی! و من نوشتن را از این دست می دانم. هر چرندی را نباید نوشت و من دوست دارم بچه هایم را آدم وار تربیت کنم و حداقل دام هم نباشند.

اتفاقات زیادی افتاد. زندگیم دستخوش تغییرات زیادی شد و تغییرات زیادی را هم چشم به راهم. تا چه پیش آید. یواش یواش اگر خواستم که بنویسم، تغییرات را خواهم گفت. من دوست دارم بنویسم چون "رند پارسا" را دوست دارم. هرچند وقفه های طولانی و فاصله های بین نوشته هایم باعث شد که خوانندگان اندکم را نیز از دست بدهم اما زیاد در این زمینه احساس نگرانی ندارم.

راستی امروز نامه ای به محمود نوشتم.

تا بعد...

نوشته شده توسط صادق در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 |

شاید برای همه آدم ها رسیدن مهم باشد! این که چه جور رسیدنی باشد بسته به آدمش دارد و فرق می کند. ولی همه یک رسیدن هایی دارند یا حداقل آرزویش را در سر می پرورند و کم کمش غصه نرسیدن به رسیدن هایشان را دارند. برای آدم ها لحظه های رسیدن، لحظه هایی درخشان و ماندنی ست. البته این همه بسته به مراتبش دارد. بعضی رسیدن ها از بعضی دیگر، درخشان تر و روشن ترند. اما یکی از زیباترین و روشن ترین لحظات رسیدن من لحظه ای نیمه تاریک در سحرگاهی دور است. شاید کسی از نزدیکان همراه در آن لحظات، درخشش آن سحرگاه را به خاطر نداشته باشند یا شاید هم نفهمیده باشند که چه اندازه برای من روشن بود. سال 69، در لحظات گرگ و میش یک روز شاید اردیبهشتی. بعد از مدت مدید تحمل درد و رنج، جراحی و مرگ های بعد از آن و شوک الکتریکی بر سینه کوچک پسرکی که شاید سینه کوچکش، حتی جای کافی برای تماس با دستگاه شوک نداشت.... من بازگشتم.

تاکسی سر خیابان متوقف شد. پدر کرایه را حساب می کرد. من تا نیمه های خیابان کوچکمان رفته بودم. برگشتم و به پدر نگاه کردم. به خاطر ندارم که اجاز می خواستم، یا دوست داشتم همراه پدر وارد شوم. پدر با دست اشاره ای کرد و من به سمت در دویدم. حال که می اندیشم تمام آن فضا را آلوده به وهم و ناواضحی می بینم اما مسیر را کاملا به یاد دارم. مسیر کوتاهی که انگار کش می آمد. کوتاه هم از حیث فاصله مکانی و هم زمانی. یادم نیست در چطور باز شد و یا اینکه چه کسی در را باز کرد. صحنه ی بعدی که از آن سحرگاه تاریک به یاد دارم صحنه ی مادری ست با چادر نماز. که گهواره ی نوزادش را تکان می داد. من آن روزها هم کوچکتر از آن بودم که خودم بفهمم و هم کمتر مادرم را می دیدم که درک کنم نوزادی در راه دارد. پرده ی گهواره را به کناری زدم و به چهره نوزادی نگریستم که شاید کمتر از یک ماه بود برادر من شده بود. شاید هم من برادر او شده بودم. بیشتر از 22 سال از آن روزها گذشته است. این صحنه های ناواضح یکی از درخشان ترین صحنه های رسیدن من بود. بعد از آن چندین بار رسیده ام. رسیدن های کوچک و بزرگ. اما به دل چسبی این واقعه نبودند هیچکدام.

همیشه نگرانی هایی وجود دارد. همیشه چیزی هست که آدم را نگران و مشغول نگه دارد. در تعطیلات هم که باشی باز ذهنت درگیر بعد از آن است. اما حقیقت این است که خیلی وقتها چیزهایی که من نگرانشان بودم و از پیش بینی حادث شدندشان رنج می بردم، هیچ وقت اتفاق نیفتادند. الآن هم نگرانی دارم. یعنی نگرانی هایی دارم. هرچه بار مسئولیت بزرگتر می شود، سقف تحمل نگرانی ها هم انگار بالاتر می رود. اما دیگر مثل سابق، آنقدر درگیر نگرانی هایم نمی شوم. گاهی همین اصلا نگران نشدن، خودش نگرانم می کند. این روزها سعی می کنم به روزهایی فکر کنم که حتی نمی دانستم زنده می مانم یا نه. و بعد، از این که هنوز زنده ام احساس شعف می کنم و اجازه می دهم بعضی نگرانی ها را زمان حل کند. در واقع یاد رسیدن ها، ترس از نرسیدن را کمرنگ  می کند و مهمترین رسیدن من، رسیدن به خانه بود و آغوش مادری که زبانم را باز کرد. این زبان باز کردن، غیر از زبان باز کردن اول است. در همان روزهای مرگ های بعد از جراحی قلب، دچار وضعیتی شدم که نمی دانم اسم تخصصی این حالت چیست. توان سخن گفتن به مدت ده روز از من سلب شد و سرانجام شنیدن صدای مادر باردارم از پشت تلفن، نطق مرا گشود.

 من متشکرم از این که هنوز هم به من اجازه ی نفس کشیدن می دهی. مشکلاتی که دارم هنوز به بزرگی بزرگترین مشکلات زندگیم نرسیده اند. در واقع هنوز رکورد خودم را نزده ام! پس فعلا مشکلی نیست. ادامه بده. من هستم، تو هم که بوده ای. پس برویم.


برچسب‌ها: از دل بر آمده ها
نوشته شده توسط صادق در دوشنبه سوم مهر 1391 |
آیا دلیلی برای ادامه دادن هست؟!

نوشته شده توسط صادق در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 |
 
نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

نوشته شده توسط صادق در جمعه هشتم اردیبهشت 1391
 

برگرد به برگرشتن از فاصله دورم کـــــن

يه خاطره با من باش يه گريه مرورم کن
از گر گر بي رحمِ اين تجربه ی منســوز

پرواز رهايي باش به ضيافت ديـروز
نوشته شده توسط صادق در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 |
 
با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

نوشته شده توسط صادق در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 |
در یک روز هم خبر مرگ می شنوی و هم خبر تولد! چه قصه ایست حیات!
نوشته شده توسط صادق در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 |
عزیز عزیزتر از جانی "حافظ ناشنیده پند" را هدیه ام کرده است که به شدت حظش را می برم و با وجود کمی وقت سعی وافری در دزدی لحظات از دیگر برنامه هایم دارم برای مطالعه اش
نوشته شده توسط صادق در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 |
روزهای عجیبیست این روزها

کلافگی و شوق

اضطراب و آرامش

بیم و امید

و...

مجموعه ای از تناقضات احساس آلود را آمیخته با هم حس می کنم

گویی عشق است که می تازد و تو اینچنین طربناک می شوی و خیز بر میداری تا در کاسه زر آب طربناک اندازی پیشتر زانکه شود کاسه سر خاک انداز!

نوشته شده توسط صادق در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 |

فکر نمی کنم ملتی در دنیا باشد که به اندازه ما نسبت به پیشرفتهای اعلام شده از طرف حکومتش تردید داشته باشد! اصلا ما دوست داریم نهایت سعیمان را بکنیم تا مدرکی و دلیلی برای دروغ بودن ادعاهای حکومتمان داشته باشیم! این خوب است یا بد؟ اصلاً نمی شود مطلق گفت!

نوشته شده توسط صادق در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 |
 
مطالب قدیمی‌تر